ایمان!!!

سالها پیش مرد فروشنده ای که از شهر بیرون رفته بود ،

پس از بازگشت متوجه شد که در غیاب او خانه و فروشگاه اش آتش گرفته و سوخته

و بدین ترتیب تمام دارایی خود را از دست داده بود ، اما او چه کرد.

لبخند زد و چشمانش را به سوی آسمان گرفت و

گفت : خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم ؟

روز بعد لوحی را بر ویرانه های خانه و فروشگاهش آویخت که روی آن نوشته بود:  





فروشگاهم سوخت !

خانه ام سوخت!

کالاهایم سوخت!

اما ایمانم نسوخته است!

فردا شروع به کار خواهم کرد!

/ 3 نظر / 7 بازدید
کاملیا...

سلام خوبی؟ وبت عالیه اما یه چیزی منم از این اشک ها میخوام[گریه]

کاملیا...

در ضمن این لاک پشت از کجا اوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب منم میخوام[ابرو]

نیوشا

چه خوب روحیه گرفتم اخه چند روز پیش امتحانمو خراب کردم از اون روز تا حالا نا امیدم